تبليغاتX
خانه دوست کجاست؟؟؟

منوچهر احترامی

مارها قورباغه‌ها را می خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند

قورباغه‌ها به لك لك‌ها شكایت كردند

لك لك‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند

لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها

قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

عده ای از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپای لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند

حالا دیگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند

تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است

اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !

نوشته شده توسط عباس | شنبه 30 آبان1388 ساعت 21:14 
میگن جمعه ها دلگیره ولی نمی دونم چرا الان که ۵ شنبه هستش اینقدر دله من گرفتس. اونجور آدمی هم نیستم که کنج خونه بشینم و اگه ببینم توی خونه کاری نداشته باشم سریع یه برنامه جور میشه میزنم بیرون، ولی امروز از صبح یه جوری سر خودمو گرم کردم ولی الان که غروب شده دیگه کم آوردم، اولین کاری که می کنم به عمو میتی زنگ میزنم ببینم پایه عشق و حال هست که میبینم رفته خونه مادربزرگش، بعد به سعید زنگ میزنم میبینم که اون داره واسه خودش توی باغ عشق و حال میکنه و بهم گفته که آدرس یه کافی شاپه باکلاس رو از دوستای باکلاسش بگیره و دوتایی با هم بریم تا هم مشت محکمی باشه بر دهان عمو میتی و هم کسب تجربه در مواقع ضروری!......... بعد از اینکه سعید هم جور نشد یه خورده به مغزم فشار می یارم ببینم کسی موند که بهش زنگ بزنم یا نه؟ (عمه مهدی فلاح؟) (مریم خانم؟:دی) .............. در همین حال تفکر بودم که داشتم با موبایلم ور می رفتم و نا خوداگاه رفتم در قسمت پیکچر و شروع کردم به نگاه کردن عکسای قدیمی ... اون موقع ها که همه کناره هم بودیم و به یاد هم ... به هر عکسی که نگاه می کردم منو با خودش می برد همونجا........ از عکسای دانشگاه ، خونه کوثر ، تحویل پروژه با لپ تاپ برنا ، تولد پریچهر و مینا ، آش شعله ، تصادف ، عروسی ، مسافرت ، پارک اردکانی ، کریم ، امامزاده ، تولد و ... سایه روشنهای بخشی از زندگیم بود و یک علامت سوال بزرگ در آینده ؟ با دیدن اینها و احساس گلو دردی که به وجود اومده و در کنارش آهنگ غمناکی که داره از ماهواره پخش میشه باعث میشه که بیخیال این کار هم بشم و برم ......

 

ولی کاش می شد آدما بعد از ازدواجشون دوستای قبل از ازدواجشون رو فراموش نکنن.

ماه رمضان داره می یاد، هر چند که اعتقاداتم داره سست میشه ولی روزه سرجاشه، واسه هم دعا کنیم.

نوشته شده توسط عباس | پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 21:36 

                                             رای ما رو دزدیدن/ دارن باهاش پز می دن

روز ها ميگذرند ... لحظه ها از پي هم ميتازند ... 

وگذشت ايام، چون چروکي است که برچهره من ميماند

روزهاميگذرند، که سکوتي ممتد، برلبم ميرقصد

قصه هايي که زدل مي آيند، زيرسنگيني اين بارسکوت 

بي صداميميرند. 

روز ها ميگذرند ...

لحظه ها از پي هم ميتازند ...

 

 

< هر وقت می خواستم آپ کنم قبلش یه اتفاقایی می افتاد، اون از بعد عید بعدشم ماجرای کودتا پیش اومد که هنوز هم نتونستم هضمش کنم >

< غارتگرانه شادی گویی که در کمینند، تا سر زند ندایی، یکدم نفس بگیرند >

< تردید نکن سپیده سر خواهد زد/ خواب از سرمان دباره پر خواهد زد/ تردید نکن کسی ز نسل خورشید/ بر ریشه خشک شب تبر خواهد زد >           (مستان- همای)

 

نوشته شده توسط عباس | پنجشنبه 1 مرداد1388 ساعت 18:9